تبليغاتX
دوستت دارم
 
 
 
   
 
 

شب بود و راه تاریک در پیش چشم هایم                              

                                   در آسمان امّید گم شد ستاره هایم


چشمی نبود در پس، دستی نبود در پیش                               

                                 در پیچ و تاب این راه، آهسته گام هایم


ناگه ز دور دست ها دیدم طلوع چشمت                               

                                نور امید برخاست آمد به دیده هایم


گوئی فرشته بودی کز آسمان رسیده                                

                                یک هدیه ی بهشتی از جانب خدایم


روح پر از غمم را آزاد کردی از تن                                 

                             اکنون ز بند دنیا آزاده و رهایم


در برکه ی خیالم افتاد روی ماهت                                 

                             دریای سرکشم حال بشنو تو هوی و هایم


مهرت به دل نشست و یکباره آدمم کرد                                 

                             حالا به نامت این دل، تقدیم بر حوایم

حسین


 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
  ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر 
سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی 
سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم 
وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی آستانه ی تو
تا آید شب ، در میان تیرگی ها ، گشاید تن ، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو

راز دل

خواننده: علیرضا قربانی

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
 

یک شاخه گل برای تو ای یار مهربان

                                     می آورم ز دشت پر از عشق جاودان

یک شاخه گل که نشیند به دست تو
                                     با آرزوی ساده ی پیوند دستهایمان

یک شاخه گل که شوی سرمست از آن

                                    بوی خوشش همچون بهار اصفهان

یک شاخه گل به دست دارم و یک دل به کف

                                     تقدیم می کنم به تو ای گوهر زمان

گل، زیباترین تجلی خاک است، بهر تو

                                 ناقابل است، می دانم ای دخت آسمان

این گل بگیر از دستم و یک قول بده

                                 باور کن این همه احساس را، با من بمان

" حسین "

 

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
 

تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبار ناهنجار

تفنگت دست تو یعنی

زبان آتش و آهن

من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

ندارم جز زبان دل

دلی لبریز از مهر تو

              - ای با دوستی دشمن

 

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی است

زبان قهر چنگیزی است

بیا بنشین بگو نشنو

بگو بشنو سخن شاید

فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

 

برادر، ای برادر

گر که می خواهی مرا بنشینی برادر وار

تفنگت را زمین بگذار

تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید

 

تو از آیین انسانی چه می دانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده است چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه ی غفلت

این برادر را به خاک و خون بغلتانی

 

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را برادر جان

به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست

 

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...

زبان آتش

شعر: فریدون مشیری

آواز: استاد محمد رضا شجریان

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
 

شبی تاریک

در دشت، تنها صفیر گلوله

در جاده، تنها نفیر باد

در دور دست، نور ستاره ها

- به خاموشی می گراید

شبی تاریک

می دانم بیداری و در بستر جوانی ات

پنهانی اشک هایت را پاک می کنی

چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم

چقدر دوست دارم

و می خواهم چشمانت را

شب تیره

ما را از هم جدا می کند

و میان ما

دشتی تاریک و هولناک

دامن گسترده

تو را باور می کنم

و همین باور

در بارانی از گلوله ها

جانم را نجات بخشیده

در این نبرد مرگبار

خوشحال و آرامم

چون می دانم هر چه که مرا می شاید

تو با عشق استقبالم خواهی کرد

از مرگ نمی هراسم

بارها، بس، بسیار با او روبرو شده ام

و اکنون

و اکنون نیز گویی برابرم می رقصد و می رقصد

تو به انتظارم هستی

و در بستر جوانی ات بیدار

و برای همین می دانم که

هیچ اتفاقی

هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد

فرهاد

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
 

خوش به حالت ای سبک بال... خوش به حالت...

هر زمانی که دلت پر بود از غم های دنیا

می نشینی گوشه ای زانو گرفته در بغل

                                          - با چشم های خیس زیبا

 

ور زمانی درد دل خواهی به کس گفتن

تو را آسان بود کز راز دل گویی

پری را، آسمان را، قاصدک را گفت و گویی

 

در کنار محرم دردم

من اما سخت می گریم

                          - در این دشت غرور و شرم مردانه

ولی وقتی که از دیده مرا اشکی شود جاری

تمام غصه ها را می شود آن قطره کاشانه

 

آه... آری... گریه کردم لیک...

غم امشب کمی با پیش تر ها فرق داشت انگار

نمی دانم که را گویم

غم از این سهمگین تر؟!

که اشکم را نمی فهمد همان محرم، همان دلدار...

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
 

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

 

ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من

در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

 

تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست

نیزه بر باد نشسته است و سپر یادت نیست

 

یادم هست ... یادت نیست...

 

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود

پس چرا گشته شبانه در به در یادت نسیت

 

من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

 

یادم هست... یادت نیست...

 

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید

کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست

 

تو که خودسوزی هر شب پره را می فهمی

باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

 

تو به دل ریختگان چشم نداری بی دل

آن چنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

 

یادم هست... یادت نیست...

شهریار قنبری

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
 

سلام.

زیاد شنیدی که می گن چه واژه ی قشنگیه این سلام ولی فکر نکنم مثل من معنی این جمله رو درک کنی...

آره... پیروز شدم!

قلب غمو شکستم.

قصر عشقو فتح کردم.

تو دل عشق نشستم...

 نه، فکر نکن چیزی عوض شده یا اتفاقی افتاده! من عوض شدم!

خیلی ها فکر می کردن وقتی متن قبلی رو می نوشتم نا امید و دپرس بودم ولی اینجوری نبود. اونجا هم نوشتم که دلیلش زندگی تکراری و روزمرگی بود. ولی تو این مدت خیلی فکر کردم، خیلی ها هم کمکم کردن که فکر کنم. دیدم همیشه چیزای اطراف ما یه جورن، همیشه با افراد مشخصی رابطه داریم، یعنی نمیشه که همش منتظر تغییر دنیا باشیم. دید ماست که باید تغییر رو ایجاد کنه.

نوشته بودم منتظر نگاه جدید و حس جدیدی هستم ولی اشتباهم این بود که فکر می کردم کسی باید اونو بهم بده. ولی فهمیدم این خودمم که باید نگاهمو، حسمو، عوض کنم.

چیزی عوض نشده! نه زندگی قشنگ تر شده نه آدماش. من می خوام قشنگ تر ببینمشون. پرنده هنوز تو همون قفسه، ولی می خواد قشنگ تر بخونه...

بی گمان زیباست آزادی

ولی من دوست دارم چون قناری در قفس باشم

که زیباتر بخوانم.

در همین ویرانه خواهم ماند

وز خاک سیاهش شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم.

گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی

من اما جذبه ایی دارم

که دنیا را به اینجا می کشانم

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
 

سلام!

می دانم تعجب کردید از این که به جای شعر نوشتم سلام! ولی این حرف های آخر است که باید بزنم و با شعر هم نمی شود. پس اگر در این 2 سال با من همراه بودی، این دم آخر هم لحظه ای درنگ کن و برو.

2 سال شد! 2 سال است که می نویسم. از اولش برایتان می گویم. همیشه دوست داشتم جایی داشته باشم که حرف هایم را بزنم، جایی که قشنگی های دنیا را که با چشم ها، گوش ها و احساسم درک کرده ام، به دیگران نشان دهم و آن ها هم. جایی که با داشتنش نگران تنهایی نباشم. یک کلبه ی محقر دوستانه!

پس این وبلاگ را ساختم و اسمش را گذاشتم "دوستت دارم"! شاید فکر کنید عاشق کسی بوده ام و این نام را گذاشته ام که همه ی نوشته هایم را تقدیمش کنم. ولی دوستت دارم به شخص خاصی مربوط نیست. دوستت دارم یعنی تمام چیزهای قشنگی که آن ها را درک و احساس کرده ام و اینجا از آن ها برایتان نوشتم.

اوایل از همه چیز می نوشتم تا اینکه تصمیم گرفتم از چیزهای قشنگی بنویسم که واقعا آن ها را لمس کرده ام و دوست دارم و طبیعتا بهترین راه برای ابراز این احساسات شعر و ادبیات بود و برای همین دیگر فقط شعر می نوشتم. شاید احساس پنهان مرا پشت این شعرها درک نکنید ولی مطمئنم اگر هم مثل من نباشد، ولی احساس قشنگی در همه ایجاد می کند.

کم کم خودم هم شعر گفتم (البته اگر بتوان آن ها شعر نامید!) تا احساس درونم را زیباتر و کامل تر جلوه گر سازم. خوب یا بدش را نمی دانم ولی همه ی دوستانم در این مورد به من لطف داشتند و از آن ها تعزیف کردند و مشوق من شدند.

دوستان زیادی به این وبلاگ سر زدند و نظر دادند و خوشحالم کردند. حتی هر از چند گاهی دوستانی نزدیک تر می شدند و سری به کلبه ی تنهایی دلم می زدند و ... گاه آرام آرام و گاهی به یک باره می رفتند. از همه ممنون که به هر نحو با من همراه بودند.

و اما حالا!

نمی دانم چگونه بگویم. احساس اکنونم در هیچ شعر و متنی نمی گنجد. شاید اسمی هم بر آن نتوان گذاشت، روزمرگی، تنهایی، گیجی... هیچکدام یا همه... نمی دانم. هر چه هست می دانم دیگر آن نگاه زیبا و عاشقانه که از هر چیز این زندگی زیبایی هایش را می دید و از آن می نوشت، دیگر به تیر روزمرگی و عادت کور شده است. شاید آن نگاه زیبا آن قدر زشتی های این دنیا را دید و در خود فرو ریخت که دیگر زیبایی برایش جلوه ندارد. دیگر از پنهان کردن همه ی احساساتم، غم، عصبانیت، تنفر و ... پشت لبخند های همیشگی ام خسته شده ام.دیگر نمی توانم بنویسم. مدت هاست شعری نگفته ام و شعری نخوانده ام...

آری... آخر خط است. حداقل حالا. نمی دانم تا کی، شاید قلب عاشقی پیدا شد و آن نگاه زیبا را باز به یاد من آورد. نمی دانم... خدا می داند. ولی اکنون می خواهم مثل همه باشم.

با اینکه دیگر اینجا چیزی نمی نویسم ولی نظر ها را می خوانم. هر وقت خواستید بنویسید، مطمئن باشید همه را می خوانم.

بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
   
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
  می دونم چشمای رنگی ندارم

صورت خیلی قشنگی ندارم

می دونم کوچیکه خونم می دونم

خیلی بی نام و نشونم می دونم

 

می دونم ساده است لباسم عزیزم

واسه تو یه ناشناسم عزیزم

صدای خوبی ندارم می دونم

برای عشق تو اما می خونم

بنیامین

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
  پشت این پنجره یک همزاد است

که مرا می بیند

و به تنهایی من می نگرد

پشت این پنجره یک همزاد است

که غریبانه غزل هایم را

از پس پنجره ی تلخ سکوت

بارها می شنود

و به تنهایی من می گرید

غم سنگین دلم را با او 

همه شب می گویم

او چو یک سنگ صبور

قصه ی غصه ی من می شنود

من به این پنجره عادت دارم

آه... این پنجره یک آینه است

که به تنهایی من می گرید

و مرا روزنه ای سوی تو نیست...

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
 

تو را گم کرده ام امروز

حالا لحظه های من

گرفتار سکوت سرد و سنگین اند

و چشمانم که تا دیروز

به عشقت می درخشیدند

نمی دانی چه غمگین اند

چراغ روشن شب بود برایم چشم های تو

نمی دانم چه خواهد شد...

پر از دلشوره ام، بی تاب و دلگیرم

کجا ماندی که من بی تو

هزاران بار در هر لحظه می میرم.

miss you

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
  کنارم بخواب و به دورم بتاب و

از این لب بنوش چو تشنه که آب و

گل آتشی تو حرارت منم من

که دیوانه ی بی قرارت منم من

خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد  من و تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم ، بگندیم

بخواب آرام پیش من لبت را بر لبم بگذار

مرا لمسم کن و دل را به این عاشقترین بسپار

بخواب آرام پیش من منی که بی تو می میرم

لبت را بر لبم بگذار که جان تازه می گیرم
بوسه

کنارم بخواب

خواننده: شاهکار بینش پژوه

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 
   
 
 

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم

گریه غرورمو به هم میزنه

مرد برای هضم دلتنگیاش

گریه نمی کنه ، قدم میزنه

 

گریه نمی کنم نه اینکه خوبم

نه اینکه دردی نیست، نه اینکه شادم

یه اتفاق نصفه نیمه ام که

یهو میون زندگی افتادم

 

یه ماجرای تلخ ناگزیرم

یه کهکشونم ولی بی ستاره

یه قهوه که هر چی شکر بریزی

بازم همون تلخی نابو داره

 

اگه یکی باشه منو بفهمه

براش غرورمو به هم میزنم

گریه که سهله زیر چتر شونش

تا آخر دنیا قدم میزنم

 

گریه

خواننده : احسان خواجه امیری

 
 
 |    دلنوشته ی حسین
 
 

pctfx3.1

Desert Fix Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Web Hosting

میزبانی میزبان هاست دامین هاستینگ دامنه دومین