|
سلام!
می دانم تعجب کردید از این که به جای
شعر نوشتم سلام! ولی این حرف های آخر است که باید بزنم و با شعر هم نمی
شود. پس اگر در این 2 سال با من همراه بودی، این دم آخر هم لحظه ای درنگ
کن و برو.
2 سال شد! 2 سال است که می نویسم. از
اولش برایتان می گویم. همیشه دوست داشتم جایی داشته باشم که حرف هایم را
بزنم، جایی که قشنگی های دنیا را که با چشم ها، گوش ها و احساسم درک کرده
ام، به دیگران نشان دهم و آن ها هم. جایی که با داشتنش نگران تنهایی
نباشم. یک کلبه ی محقر دوستانه!
پس این وبلاگ را ساختم و اسمش را
گذاشتم "دوستت دارم"! شاید فکر کنید عاشق کسی بوده ام و این نام را گذاشته
ام که همه ی نوشته هایم را تقدیمش کنم. ولی دوستت دارم به شخص خاصی مربوط
نیست. دوستت دارم یعنی تمام چیزهای قشنگی که آن ها را درک و احساس کرده ام
و اینجا از آن ها برایتان نوشتم.
اوایل از همه چیز می نوشتم تا اینکه
تصمیم گرفتم از چیزهای قشنگی بنویسم که واقعا آن ها را لمس کرده ام و دوست
دارم و طبیعتا بهترین راه برای ابراز این احساسات شعر و ادبیات بود و برای
همین دیگر فقط شعر می نوشتم. شاید احساس پنهان مرا پشت این شعرها درک
نکنید ولی مطمئنم اگر هم مثل من نباشد، ولی احساس قشنگی در همه ایجاد می
کند.
کم کم خودم هم شعر گفتم (البته اگر
بتوان آن ها شعر نامید!) تا احساس درونم را زیباتر و کامل تر جلوه گر
سازم. خوب یا بدش را نمی دانم ولی همه ی دوستانم در این مورد به من لطف
داشتند و از آن ها تعزیف کردند و مشوق من شدند.
دوستان زیادی به این وبلاگ سر زدند و
نظر دادند و خوشحالم کردند. حتی هر از چند گاهی دوستانی نزدیک تر می شدند
و سری به کلبه ی تنهایی دلم می زدند و ... گاه آرام آرام و گاهی به یک
باره می رفتند. از همه ممنون که به هر نحو با من همراه بودند.
و اما حالا!
نمی دانم چگونه بگویم. احساس اکنونم
در هیچ شعر و متنی نمی گنجد. شاید اسمی هم بر آن نتوان گذاشت، روزمرگی،
تنهایی، گیجی... هیچکدام یا همه... نمی دانم. هر چه هست می دانم دیگر آن
نگاه زیبا و عاشقانه که از هر چیز این زندگی زیبایی هایش را می دید و از
آن می نوشت، دیگر به تیر روزمرگی و عادت کور شده است. شاید آن نگاه زیبا
آن قدر زشتی های این دنیا را دید و در خود فرو ریخت که دیگر زیبایی برایش
جلوه ندارد. دیگر از پنهان کردن همه ی احساساتم، غم، عصبانیت، تنفر و ...
پشت لبخند های همیشگی ام خسته شده ام.دیگر نمی توانم بنویسم. مدت هاست شعری نگفته ام و شعری نخوانده ام...
آری... آخر خط است. حداقل حالا. نمی
دانم تا کی، شاید قلب عاشقی پیدا شد و آن نگاه زیبا را باز به یاد من
آورد. نمی دانم... خدا می داند. ولی اکنون می خواهم مثل همه باشم.
با اینکه دیگر اینجا چیزی نمی نویسم ولی نظر ها را می خوانم. هر وقت خواستید بنویسید، مطمئن باشید همه را می خوانم.
بیا دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
|